داستانی را كه برایتان تعریف می‌كنم مربوط به حدود بیست سال پیش است. آن روزها در همسایگی ما دو دختر با خانواده‌شان زندگی می‌كردند. خانه بزرگی داشتند كه همیشه دوست داشتم داخل آن را ببینم. خانه‌ای كه بعدها فهمیدم مال خودشان نیست و آنها فقط نگهبان یا به قولی سرایدار آن هستند. به همین دلیل هم هیچ‌وقت نتوانستم داخلش بروم؛ چون آنها اجازه نداشتند غریبه‌ها را به خانه راه دهند و این شد كه همیشه این حسرت در دل و ذهنم باقی ماند.

آن دخترها با پدربزرگ‌شان زندگی می‌كردند و من همیشه می‌خواستم بدانم پدرشان كجاست. بعضی وقت‌ها هم فكر می‌كردم پدرشان مرده است یا در شهر دیگری زندگی می‌كند اما بعدها فهمیدم آن پیرمرد، پدر دخترهاست. پدری كه كار سنگین و سنگینی زندگی آن‌قدر پیرش كرده بود كه فكر می‌كردم پدر بزرگ آنهاست.

آن روزها دختر كوچك كه فقط یك سال با خواهرش اختلاف سنی داشت، تازه به مدرسه رفته بود. یك صبح سرد پاییزی كه از خانه بیرون آمدم تا راهی مدرسه شوم، دختر كوچك را دیدم. كتاب‌ها و دفترش را به جای كیف در كیسه‌ای ریخته بود. لباس‌هایش هم چندان مناسب آن فضا نبود. به هم سلام كردیم. چند قدمی تا سر خیابان با هم رفتیم و آن‌جا از هم جدا شدیم.

تا زنگ مدرسه بخورد و به خانه بیایم، نگاه دخترك، كیسه كتاب‌ها و لباس‌هایش جلوی چشمم بود. به خانه كه آمدم موضوع را به مادرم گفتم. مادر تعجبی نكرد. بعدها فهمیدم مادر چیزهای بیشتری از زندگی آنها می‌دانسته؛ حتی می‌دانسته مادرشان در خانه دیگران كار می‌كند؛ البته به آن سوی شهر می‌رود تا كسی او را نشناسد.

از آن به بعد دخترها را بیشتر دوست داشتم. گاهی به خانه ما می‌آمدند تا با هم مشق بنویسیم و درس بخوانیم و تلویزیون تماشا كنیم. مادر هم برای‌مان شیر كاكائو با بیسكویت می‌آورد. دخترها با شادی اما مودبانه می‌خوردند و تشكر می‌كردند. مادرم هم فقط می‌گفت: نوش جان؛ بچه‌ها همیشه یادتان باشد درس و مدرسه را جدی بگیرید.

یك روز خبردار شدیم صاحب آن خانه بزرگ قصد دارد خانه‌اش را بفروشد.

«خدای من، دخترها چه می‌كنند؟ پدر و مادرشان چطور؟» این سوال‌ها ذهنم را پر كرد و تا روزها با من همراه شد تا این‌كه یك روز صبح كه به مدرسه می‌رفتم دیدم چند كامیون بزرگ جلوی در خانه بزرگ ایستاده‌ و كارگران مشغول جابجایی اسباب و اثاثیه هستند. بچه‌ها را هم دیدم. لباس مدرسه تن‌شان نبود. نگاه‌شان كردم. نگاهم كردند. حرفی نزدیم و من آرام‌آرام دور شدم.

دخترها، پدر پیر ومادرشان مجبور شدند از آن‌جا بروند. رفتند؛ به جایی كه گویا هیچ‌كس نمی‌دانست كجاست.

تا مدت‌ها هر روز صبح كه از خانه خارج می‌شدم، نگاهم به در آن خانه بزرگ بود. انگار منتظر بودم دوستانم با كیسه كتاب‌هایشان بیرون بیایند؛ با آن كفش‌های تابستانی كه در زمستان هم می‌پوشیدند.

سال‌ها گذشت. من هم به اقتضای زندگی، دوستانم را كه به جایی نامعلوم كوچ كرده بودند، كم‌كم از یاد بردم.

بیست سال گذشت؛ روزی مادر را به درمانگاهی بردم. در صف انتظار، چهره خانمی كه بچه‌ای در بغل داشت به نظرم آشنا آمد؛ درست حدس زده‌اید، همان دوست بیست سال پیش بود.

بعدها فهمیدم آن بچه، فرزند دوست دوران كودكیم نبوده؛ فهمیدم دو خواهر مدرك حقوق گرفته‌اند؛ پرورشگاهی تاسیس كرده‌اند و از بچه‌های بی‌بضاعت نگه‌داری می‌كنند.

بعدها فهمیدم، دوستانم فرزندخوانده‌های آن مرد پیر و زن فداكار بودند.

 منبع: جاج جم